برای مدتهای طولانی، دانشگاهها بر پایهٔ یک اصل ساده سازمان یافته بودند: هر رشته قلمرو مشخص خود را داشت. فیزیکدان از فیزیک سخن میگفت، زیستشناس از زیستشناسی، اقتصاددان از اقتصاد و مهندس از مهندسی. این تقسیمبندی نهتنها در ساختار دانشکدهها، بلکه در ذهن بسیاری از ما نیز جا افتاده بود.
اما جهان واقعی هرگز به این اندازه منظم نبوده است.
بیماریهای پیچیده فقط مسئلهای پزشکی نیستند؛ به ژنتیک، علوم داده، روانشناسی، اقتصاد سلامت و حتی جامعهشناسی نیز مربوط میشوند. تغییرات اقلیمی را نمیتوان تنها با دانش محیطزیست فهمید؛ اقتصاد، سیاست، مهندسی، حقوق و علوم اجتماعی نیز در آن نقش دارند. طراحی یک خودروی هوشمند، تنها مسئلهای مکانیکی نیست؛ الکترونیک، علوم کامپیوتر، هوش مصنوعی، طراحی صنعتی، علوم شناختی و حتی اخلاق فناوری نیز در آن دخیلاند.
به همین دلیل، یکی از مهمترین تغییرات آموزش عالی و بازار کار در دو دههٔ اخیر، حرکت از «رشتهمحوری» به سوی «مسئلهمحوری» بوده است. در این رویکرد، نقطهٔ آغاز دیگر یک رشتهٔ دانشگاهی نیست؛ بلکه یک مسئلهٔ واقعی است و حل آن معمولاً به همکاری چند حوزهٔ دانشی نیاز دارد.
چندرشتهای بودن دقیقاً به چه معناست؟
گاهی تصور میشود چندرشتهای بودن یعنی فرد چند مدرک دانشگاهی داشته باشد یا همزمان در چند رشته تحصیل کند. این برداشت، مفهوم را بیش از اندازه محدود میکند.
چندرشتهای بودن پیش از آنکه به تعداد مدرکها مربوط باشد، به شیوهٔ اندیشیدن مربوط است.
فرد چندرشتهای میتواند مفاهیم، روشها یا ابزارهای چند حوزه را کنار یکدیگر قرار دهد تا مسئلهای را بهتر بفهمد یا راهحلی کارآمدتر ارائه کند. او الزاماً متخصص همهٔ رشتهها نیست، بلکه زبان آنها را تا اندازهای میشناسد و میتواند میان آنها ارتباط برقرار کند.
در واقع، ارزش اصلی این رویکرد در «پیوند دادن» است، نه در «جمع کردن».
چرا دانشگاهها به سوی آموزشهای میانرشتهای حرکت کردهاند؟
اگر به رشتههای نوظهور چند دههٔ اخیر نگاه کنیم، الگوی جالبی دیده میشود.
علوم داده حاصل پیوند آمار، علوم کامپیوتر و ریاضیات است.
بیوانفورماتیک از زیستشناسی، علوم رایانه و آمار شکل گرفته است.
علوم شناختی روانشناسی، عصبشناسی، فلسفه، زبانشناسی و هوش مصنوعی را کنار هم قرار میدهد.
مهندسی پزشکی از همکاری مهندسی و علوم پزشکی پدید آمده است.
اقتصاد رفتاری نیز نتیجهٔ گفتوگوی اقتصاد و روانشناسی است.
این نمونهها نشان میدهند که بسیاری از نوآوریهای مهم نه درون یک رشته، بلکه در مرز میان رشتهها شکل گرفتهاند.
پژوهشهای مربوط به نوآوری نیز نشان میدهند که ترکیب دیدگاههای متفاوت، احتمال یافتن راهحلهای خلاقانه را افزایش میدهد؛ زیرا هر رشته بخشی از مسئله را میبیند و کنار هم قرار گرفتن این نگاهها، تصویر کاملتری ایجاد میکند.
آیا دوران تخصص به پایان رسیده است؟
گاهی از گسترش آموزشهای میانرشتهای چنین برداشت میشود که دیگر نیازی به تخصص عمیق وجود ندارد.
این نتیجهگیری نادرست است.
هیچ بیمارستانی به پزشکی نیاز ندارد که اندکی از همهچیز بداند اما در هیچ زمینهای متخصص نباشد. هیچ شرکت مهندسی نیز پروژهای پیچیده را به فردی واگذار نمیکند که تنها آشنایی سطحی با چند حوزه داشته باشد.
چندرشتهای بودن جایگزین تخصص نیست؛ بلکه بر آن بنا میشود.
به بیان دیگر، بیشتر متخصصان موفق امروز شبیه حرف «T» هستند. در یک حوزه عمق دارند و در چند حوزهٔ دیگر، آشنایی و توانایی برقراری ارتباط.
اگر عمق وجود نداشته باشد، همکاری میانرشتهای به مجموعهای از اطلاعات پراکنده تبدیل میشود. اگر عرض وجود نداشته باشد، متخصص نمیتواند با دیگران گفتوگو کند یا مسائل پیچیده را از زاویههای مختلف ببیند.
بازار کار امروز به دنبال چه کسانی است؟
کارفرمایان بیش از گذشته با مسئلههایی روبهرو هستند که پاسخ آنها در یک رشتهٔ واحد پیدا نمیشود.
برای نمونه، طراحی یک سامانهٔ آموزشی آنلاین فقط به برنامهنویس نیاز ندارد. این پروژه به متخصص آموزش، طراح تجربهٔ کاربری، روانشناس یادگیری، تحلیلگر داده و کارشناس امنیت اطلاعات نیز نیاز دارد.
در چنین محیطی، فردی که بتواند با متخصصان رشتههای دیگر همکاری کند، زبان آنها را بفهمد و محدودیتها و تواناییهای هر حوزه را بشناسد، مزیت قابل توجهی خواهد داشت.
به همین دلیل، در بسیاری از گزارشهای آیندهٔ اشتغال، مهارتهایی مانند حل مسئلههای پیچیده، تفکر سیستمی، همکاری میانرشتهای و توانایی یادگیری در کنار تخصص فنی، از مهمترین شایستگیهای حرفهای آینده معرفی شدهاند.
چندرشتهای بودن با پراکندهکاری تفاوت دارد
یکی از سوءبرداشتهای رایج آن است که هرچه فرد به موضوعات بیشتری علاقه داشته باشد، لزوماً چندرشتهایتر است.
اما علاقه به موضوعات متعدد، اگر به یادگیری منظم و ارتباط میان آنها منجر نشود، ممکن است تنها به پراکندگی بینجامد.
چندرشتهای بودن زمانی معنا پیدا میکند که میان حوزههای مختلف ارتباطی روشن وجود داشته باشد.
برای مثال، ترکیب روانشناسی و علوم داده برای تحلیل رفتار کاربران یک پیوند منطقی است. یا آشنایی همزمان با مهندسی عمران و مدیریت پروژه میتواند توانایی اجرای طرحهای عمرانی را افزایش دهد.
اما صرف مطالعهٔ پراکندهٔ موضوعات نامرتبط، الزاماً فرد را به متخصصی میانرشتهای تبدیل نمیکند.
دانشجوی امروز چگونه میتواند نگاه میانرشتهای پیدا کند؟
برای رسیدن به چنین نگاهی، معمولاً نیازی به تغییر رشته یا تحصیل همزمان در چند دانشگاه نیست.
گاهی انتخاب چند درس اختیاری، شرکت در پروژههای مشترک، یادگیری یک مهارت مکمل، مطالعهٔ کتابهای خارج از رشتهٔ اصلی یا همکاری با دانشجویان رشتههای دیگر، تأثیری بسیار عمیقتر از گرفتن یک مدرک دوم دارد.
دانشجوی مهندسی که اصول اقتصاد را میآموزد، دانشجوی روانشناسی که با آمار و برنامهنویسی آشنا میشود، یا دانشجوی زیستشناسی که تحلیل داده را یاد میگیرد، در حال گسترش افق علمی خود است؛ بیآنکه از تخصص اصلی خود فاصله بگیرد.
انتخاب رشته در عصر چندرشتهای
یکی از نتایج مهم این تحول آن است که انتخاب رشته دیگر به معنای زندانی شدن در مرزهای همان رشته نیست.
دانشجویی که امروز مهندسی میخواند، ممکن است در آینده در حوزهٔ سلامت فعالیت کند. فارغالتحصیل زیستشناسی میتواند وارد علوم دادهٔ زیستی شود و دانشآموختهٔ زبانشناسی در توسعهٔ سامانههای پردازش زبان طبیعی نقش ایفا کند.
این انعطافپذیری البته به شرطی تحقق مییابد که فرد در کنار تخصص خود، آمادگی یادگیری حوزههای مکمل را نیز داشته باشد.
جمعبندی
شاید مهمترین تغییر آموزش عالی در قرن بیستویکم این باشد که پرسشهای بزرگ دیگر در مرز یک رشته باقی نمیمانند.
دانش همچنان به تخصص نیاز دارد، اما مسائل واقعی به گفتوگوی میان تخصصها وابستهاند.
چندرشتهای بودن به معنای دانستن همهچیز نیست؛ بلکه به معنای آن است که فرد در یک حوزه ریشه داشته باشد و در عین حال بتواند شاخههای خود را به سوی حوزههای دیگر گسترش دهد.
از این منظر، آیندهٔ آموزش نه در کنار گذاشتن رشتهها، بلکه در ساختن پلهایی میان آنهاست. احتمالاً موفقترین فارغالتحصیلان آینده کسانی نخواهند بود که تنها در اتاق رشتهٔ خود باقی ماندهاند، بلکه آنان خواهند بود که آموختهاند چگونه درهای آن اتاق را به روی دیگر حوزههای دانش بگشایند.


